ماجرای مرد کور و خبرنگار ( داستان کوتاه )

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی

 

 را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد:

 

 من کور هستم لطفا کمک کنید.

 

 روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت،......

ادامه نوشته

به یاد استاد عزیز نعمت الله لاریــــان

 

به یاد آرید مرا یاران رفیقان من از جنس یه عشق سینه سوزم

 

 من از دل بستگان صحنه عشق من از دیروز امروز و هنوزم

 

به یاد آرید مرا من که پیرم مرا که در گذشتها اسیرم

 

مرا که لحظه لحظه با شماهام مرا که زنده ام هرگز نمیرم

 

منم آن نام نامیرای هر روز منم آیات عاشق های دیروز

 

منم آن شمع سوزان تا همیشه منم آن شام آخر تا به امروز

 

نه دریا نه خشکی نه هوایی نه آسمان که ندارد انتهایی

 

نمیدانم که من در دل چه دارم خدایا تو بدان تو که خدایی

 

نه خشکی نه آب و نه ستاره نه آن ابر کبود پاره پاره

 

مرا چون صحنه یاد تو نیاورد خدایا شکر و صد شکر دوباره

 

منم آن نام نامیرای هر روز منم آیات عاشق های دیروز

 

منم آن شمع سوزان تا همیشه منم آن شام آخر تا به امروز

 

روحش شاد ........................ یادش گرامی باد