ب بسلامتي پسري كه پدرش تو


10 سالگي زد زير گوشش هيچي نگفت



20 سالگي زد زير گوشش چيزي نگفت

30 سالگي زد زير گوشش به

گريه افتاد پدرش گفت چرا گريه مي كني


با گريه گفت قديما دستت نمي لرزيد :(

دختره پست گذاشته : مُردم از تنهایی ...

پسره زیرش نوشته :

نشونی بده با بچه محلا بیایم خونتون از تنهایی در بیای !!!

واقعا این پسرای با معرفت كه به

 فكره بچه محلاشون هستن رو می بینم بغضم میگیره ...

ببينين چقدر فكر دوستاشونن تك خوري

 تو ذاتشون نيست ، مرد واقعي اينه ها ...

ببخشید اشك نمی زاره مانیتورو ببینم ..

محمد در حال ترکیدن بغض

روایت داریم تو جهنم

پسرا رو مجبور میکنن با لیوان آب بخورن

, دخترا با پارچ :)))

انقدر به تيپ و قيافت نناز بچه جون


ما به اون آدامس آشغالا هم ميگيم:


"شــيک"



in koli mokhatabe khaaaaaaas dare!:DDD

مرا آنگونه که هستم بپذیر..

بی هیچ رابطه ای با زمان..

بی هیچ عصاره ای از خورشید..تلخم نه؟

می دانی چند هزار بار مرده ام؟

می دانی کجا به کتاب ادبیات خلقت تف کرده ام؟

می دانی اولین بار کجا گریه کرده ام؟

وای اگر بدانی و دست از پا خطا کنی..

این بار بیشتر از همیشه خواهم مرد..

سارا رضایی

شدم با چت اسیر و مبتلایش
شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم

تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد
ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله ز موهای کمندش

کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش

بگفت چشمان من خیلی فریباست

ز صورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من

اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هرشب به او چت می نمودم

به او من کم کم عادت می نمودم

در او دیدم تمام آرزوهام

که باشد همسر و امید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم

ز فکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده

که بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست

زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت

هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار

گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه، وقت و روز موعود

زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت

تو گویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا

بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قـــد رعنـــا

کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــا

مسن تر بود او از مادر من

بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم

از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم که او نیست

دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر

نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سرگذشتم را به "شاعر"

به شعر آورد او هم آنچه بشنید

که تا گیرید از آن درسی به عبرت

سرانجامی نـدارد قصّه ی چت

آدامس شيک خريدم روش نوشته

" آدامس جويدني"

بخدا اگه اين نكترو بهم گوشزد نميكرد شيافش کرده بودم !!!!!!

:|