پیر مرد کور
فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛
روي نيمکتي چوبي ؛ روبه روي يک آب نماي سنگي .
پيرمرد از دختر پرسيد :
غمگيني؟
نه
مطمئني ؟
نه
چرا گريه مي کني ؟
دوستام منو دوست ندارن
چرا ؟
چون قشنگ نيستم
-قبلا اينو به تو گفتن ؟
نه
ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم
راست مي گي ؟
از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد
و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.
چند دقيقه بعد..
پير مرد کور اشک هاش را پاک کرد ؛
کيفش را باز کرد ؛
عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت ...!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:53 توسط ₪..مـــــحـــمــد..₪ √
|
آدمک آخر دنیاست بخند √