می گویند : شاد بنویس...نوشته هایت درد دارند...!!

و من یاد مردی می افتم، که با ویالونش گوشه ی خیابان شاد میزد...

اما با چشمهای خیس...

عمو فیروزی را دیدم که از ترسِ رو سیاه نشدن

در سیاهیِ شبِ صورتش گم شد...

پسرکِ گل فروشی را دیدم که زندگیش زودتر از گل هایش پرپر شد...

زن های تن فروشی را دیدم که قبل از تَنِــشان،

روحشان، غرورشان، حرمتشان،

عاشقانه هایشان و زن بودنشان را لکه دار کرده بودند...

دختری را

 دیدم که هم خوابگی با عشقـــش، یک شبه به جای "فرشته"

 از او "فاحشه" ساخت.

و شبِ بعد از آن، تنها آرزویش این بود که بمیرد و بعد از مرگش کـَـفَـنَش نکنند،


تا کِرم ها زودتر کار خودشان را بکنند، شاید آنها، چیزی از درون آن فهمیدند...


ثریا هایی را دیدم که هر روز در ذهن های مقدّس مآب سنگسار شدند...

من دستهایم یاری ام نمی کنند،

اگر می توانی تو از شادیها بنویس............!