گم شده در شلوغی دستانت،دستانم
کجای قصه ات بودم؟
نمی دانم،نمی دانم!
مپرس حالم
که بیزارم
از این تکرار طوطی وار
و می ترسم
از این دستان خوش انکار
من و حسرت دو ده سال است می سازیم
مرا با غم رهایم کن
اسیر راه ِ بی راهم
بیا و سر به راهم کن
اگر دستت به نا محرم رسیده است
خیالت جمع،که من هم
به دستانم دل شب دارم اکنون
من و شب خویشی دیرینه داریم
غم خود را به یکدیگر سپاریم.
کجای قصه ات بودم؟
نمی دانم،نمی دانم!
مپرس حالم
که بیزارم
از این تکرار طوطی وار
و می ترسم
از این دستان خوش انکار
من و حسرت دو ده سال است می سازیم
مرا با غم رهایم کن
اسیر راه ِ بی راهم
بیا و سر به راهم کن
اگر دستت به نا محرم رسیده است
خیالت جمع،که من هم
به دستانم دل شب دارم اکنون
من و شب خویشی دیرینه داریم
غم خود را به یکدیگر سپاریم.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 13:1 توسط ₪..مـــــحـــمــد..₪ √
|
آدمک آخر دنیاست بخند √