گم شده در شلوغی دستانت،دستانم

کجای قصه ات بودم؟

نمی دانم،نمی دانم!

مپرس حالم

که بیزارم

از این تکرار طوطی وار

و می ترسم

از این دستان خوش انکار

من و حسرت دو ده سال است می سازیم

مرا با غم رهایم کن

اسیر راه ِ بی راهم

بیا و سر به راهم کن

اگر دستت به نا محرم رسیده است

خیالت جمع،که من هم

به دستانم دل شب دارم اکنون

من و شب خویشی دیرینه داریم

غم خود را به یکدیگر سپاریم.