یکی از دوستام اون موقعی که تازه ازدواج کرده

 بود تعریف میکرد:

یه شب با خانومم رفتیم خونه ی عموم مهمونی.

بعد از شام با کلی اصرار مارو نگه داشتن !

موقعِ خواب پسرعموم واسه مون رختخواب می آورد،

چن بار رفت و اومد ،

خانومِ مام اومد کلی تشکر کنه گفت :

به خدا ما شرمنده ی شما شدیم امیر خان بابتِ

جــا کِشــیــتون !!!

رفیقم میگه هنوزم بعد از 3سال خانومم

جلوی چشمِ پسر عموم آفتابی نمیشه..!