دلم جانت صدا میکرد

لبم باران دعا میکرد

نگاهم در پی چشمت

جهان را زیر پا میکرد

تنم سرد و غبارآلود تمنا از خدا میکرد

گهی دستم به سویت بود

گهی سستی به پا میکرد

دلم چونان مستان بود

زمین را جابجا میکرد

همه جسم و رگ و مویم

ز عشقت ناله ها میکرد



توبا چشمان چخماقت به سیلویم نظر کردی

به جانم اتش افکندی

شرارش بر دلم کردی

سپس خاکسترم کردی



من عشقت را پرستیدم

شرارت را چه بوسیدم

برای داغ عشق تو ز شعله ها نترسیدم



خدایا اتش ار این است

بسوزان که گنهکارم

اگر تو دوزخم باشی

من از فردوس بیزارم