دیگر برای دیدن اشکم مجالی نیست

 

با پاسخ چشمان من جای سئوالی نیست  

 

صد بار گفتم باز هم تکرار خواهم کرد :

 

ای دوست غیر از دوریت دیگر ملالی نیست

 

باید برای با تو بودن عشق را فهمید

 

یعنی که درک عشق هم کار محالی نیست  

 

من تشنهء چشمان باران خورده ات هستم

 

چشمی که از اندیشه های سبز خالی نیست  

  

برگرد ای زیباترین آواز عصر عشق

 

وقتی نباشی هیچکس فکر اهالی نیست 

  

شرمنده ام از این غزل ، من خوب می دانم

 

دیگر درون شعرم احساس زلالی نیست