بگو رهایم کنند

من یک زنم

یک زن از سرزمین پارسی

تنها با یک نگاه غریب

نمی دانم می توانی حس کنی غربت نگاهم را؟

یا عمق فاجعه تنهاییم را ؟

با تو ام !

با تو همیشه بی تفاوت از من گذشتی

بیشتر وقت ها من را به شکل اسباب بازیت می بینی

و همیشه هم به صورت یک مالک به من نگاه می کنی

نه یک انسان ...

خیسی اشک هایم را می بینی ، زیر لب می گویی

اشک تمساح است ...

من زنم ! زنی که زیباترین سالها و روز های جوانیش را

کنار تو به بطالت گذراند و هیچ وقت مثل یک انسان واقعی

از هیچ لذتی برخوردار نشد !

من در فرهنگی دست و پا می زنم که حق هر لذتی بر

من حرام است !

اما تو آزادی ! باور کن ، می توانی هر وقت می خواهی بیایی

هر وقت می خواهی بروی ! ...

کاش می توانستم از همه چیز رها باشم

از تمام این باید ها و نباید هایی که جامعه و فرهنگ

به جرم زن بودن برایم وضع کرده است و من محکوم به پذیرش

آن هستم ... محکوم ...