این روزها



از بلندي موهايت فهميده ام



چند وقت است تو را نوازش نكرده ام



گناه از كوتاهي انگشتان من است



كه بشكنند



كه بند بند با ديوار اين سلول برسرم بريزند



كه قلم شوند و روزگارم را سياه كنند