دریا که از رود جدا خواهی رفت


در پرده ی اسرار فنا خواهی رفت

می دوش ندانی از کجا آمده ای


خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

این کوزه چو من عاشق زاری بوده اس


در بند سر زلف نگاهی بوده است

این درست که در گردن او می بینی


دستی که در گردن یاری بوده اس