آرزوی من اگر بسته اواز تو بود،


شوق زندگانیم پیوسته با ناز تو بود


هر دلیل بودن من لمس دستان تو بود،


شوق اواز قناری بسته به ساز تو بود


پس چرا پیوند آرزوی من از هم گسست؟


پس چرا شیشه ی قلب من به دست تو شکست؟


خاطرم هر لحظه در فکر تو و یاد تو بود


پس چرا غبار دوری روی خاطرم نشست؟


من که با دستان تو آموختم عشق و وفا


پس چرا دستان تو دستان من را کرد رها؟



تو پریدی و نشسته فصل غم در دشت من


رنگ پاییزی گرفته آن بهار سبز من


تو همان رویای پروازی برای عاشقی


تو پریدی و شکستی بال رویاهای من....