{خسته ام}

من از اينكه هر شب بدونِ تو باشم


بخوابم بدون تو و بى تو پاشم


از اين كه به اجبار از عشقم جدا شم


دگر خسته ام، خسته ام، خسته ام


من از اين شبايى كه همرنگ روزن


از اين لحظه هايى كه دارن مى سوزن


چشايى كه بايد به در چشم بدوزن


دگر خسته ام، خسته ام، خسته ام



من از اين نفسهاى پُر رنج و دردم


از اين روزگار مِثِ مُرده سردم


از اين عمر پاييزىِ خشك و زردم


دگر خسته ام، خسته ام، خسته ام


من از كودكىِ نكرده ،گذشته


من از نوجوانىِ در هم شكسته


جوانىِ مانندِ يك پيرِ خسته


دگر خسته ام، خسته ام، خسته ام



من از اين همه بغضى كه تو گلومه


از آينده ى تلخى كه روبرومه


از احساسى كه كُشتنش آرزومه


دگر خسته ام، خسته ام، خسته ام



خدايا نكردم به جز بندگى


بگو مرگ بيايد، تو بايد بگى


خدايا خلاصم كن از زندگى


خدايا،دگر خسته ام، خسته ام



حاصل شب نشینی من و دوست هنرمند و خوبم امين حبيبى ( همایون)

(چهارشنبه_٢٥ بهمن ١٣٩١_ساعت ٦ صبح)