گفتگو با خدا (داستان خدا )
در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم .
خدا پرسيد پس تو ميخواهي با من گفتگو كني؟
من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد. خدا خنديد و گفت وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد: كودكي شان. اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند
و عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كه كودك باشند.
اينكه آنها سلامتي شان را از دست مي دهند تا پول بدست آورند
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي شان را بدست آورند.
اينكه با اضطراب به آينده نگاه مي كنند و حال را فراموش مي كنند
و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند نه در آينده.
اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند
و به گونهاي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكردهاند...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ ساعت 18:36 توسط ₪..مـــــحـــمــد..₪ √
|
آدمک آخر دنیاست بخند √