هديه (داستان کوتاه )
روزي اتوبوسي در جاده ، به سمت جنوب در حرکت بود .
در يک صندلي پيرمرد چروکيده اي نشسته بود که يک دسته ي بزرگ از گل هاي تازه در دست داشت .
در آن طرف راهرو ، دختر جواني بود که چشم هايش دائماً به دسته گل دوخته شده بود .
زمان آن بود که پيرمرد پياده شود .
او به طور ناگهاني دسته گل را روي پاهاي دختر گذاشت و توضيح داد :
(( من مي توانم ببينم که عاشق اين گل ها شده اي و فکر مي کنم همسرم هم دوست داشته باشد
که اين ها مال تو باشند . من به او خواهم گفت که گل هايش را به تو هديه داده ام .))
و از دروازه ي کوچک گذشت و وارد يک قبرستان قديمي و کوچک شد .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ ساعت 18:40 توسط ₪..مـــــحـــمــد..₪ √
|
آدمک آخر دنیاست بخند √