حسرت (داستان کوتاه )
آب دهانش را قورت داد و قلم مو را توی لیوان آب گذاشت ،
از پنجره به
بیرون نگاهی انداخت و لبخندی زد دوباره آب دهانش را قورت داد
و قلم مو را برداشت شروع کرد به کار روی تصویر دخترک کوزه بدست ،
هرچه جلوتر میرفت متوجه می شد که چقدر دخترک توی تابلو به خودش
شباهت دارد
دوباره آب دهانش را قورت داد واز کمی عقب تر به
نقاشی خیره شد ، وای خدای من چه شباهتی ، چشمها ،لبها حتی
نگاه و آرایش موها ، آهی کشید و آب دهانش را قورت داد و در دل گفت
کاش من هم مثل او دست در بدن داشتم
خواست بخندد که قلم مو
از دهانش افتاد
+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 13:39 توسط ₪..مـــــحـــمــد..₪ √
|
آدمک آخر دنیاست بخند √