پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم.
پیرزن قبول کرد.
بابام نذاشت بیام!!!
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.
وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.
ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام!!!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 5:3 توسط ₪..مـــــحـــمــد..₪ √
|
آدمک آخر دنیاست بخند √