تو ماشین فاز غم گرفته بودم،



عین فیلما سرمو تکیه دادم به شیشه و بیرون رو تماشا میکردم.




نم بارون میزد به شیشه و کلی فضا رومانتیک شده بود...




انقدر ماشین افتاد تو چاله چوله ی خیابون



و سرم تِپ و تِپ خورد به شیشه



که یه طرف کلم قُر شد!



دیدم بخوام ادامه بدم امکان داره ضربه مغزی بشم :|




در کل به این نتیجه رسیدم این اداها به من نیومده،





همون چرت و پرت بگم و بخندم خطراتش کمتره