یک روز می ایستم کنار و نگاهت می کنم که با شکستت بند بازی می کنی .

بعد لحظه ها را می شمارم

بعد دعا می کنم بندی که رویش هنرنمایی می کنی پاره شود

مثل طناب اعدام

مثل بند ِ دلی که پاره کردی

می ایستم و نگاه می کنم فریادت را

زهرخنده ای نثار می کنم

نظاره گر می شوم سقوطت را

و بعد خنک می شود مغزم ، دلم


بعد امکان ندارد تکه هایت را به هم بچسبانم ..