تو به من خندیدی و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان... می دهد آزارم
و من اندیشه کنان،غرق این پندارم که چرا
خانه ی کوچک ما سیب نداشت
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 23:0 توسط ₪..مـــــحـــمــد..₪ √
|
آدمک آخر دنیاست بخند √