تورا در پس سالها و ماه‌ها چه غریبانه در سکوت سرد این غربت با دلم آشنا کردم..

دلتنگی‌ عجیبی‌ مرا هر شب به سوی دیوانگی میکشاند..هستی‌ و نمیدانم کجایی..

گفته‌ای می‌آیی..من لحظه‌ها رو،تمام وسعت تنهایی‌‌ها رو،به فراموشی میسپارم..تا که بیایی..

ای،آخرین بوسه در ایستگاه مرگ دلتنگی‌...کاش قبل از مرگ من و احساسم بیایی..

من اینجا را مهتابی می‌کنم..خودم با شاخه گلی‌ سرخ در انتظار میشینیم..

شاید بیایی و مرا باز جان تازه‌ای بدی..یا شاید من و شاخه گٔل با هم میمیریم