لاک پشت
بروم یک لاک پشت بخرم برای خودم. به چشم های خسته اش نگاه کنم مدام.
باهاش حرف بزنم. بگویم تنهایی بچه جانم؟ غصه داری؟
من هم مثل تو. به خدا من هم مثل تو.
برایش قصه بگویم. آواز بخوانم. بپرسم: دلت بغل می خواهد؟
بگیرمش توی بغلم. نوازشش کنم. ببینم که می رود توی لاک خودش.
بگویم نوازش که ترس ندارد عزیزکم. دوست داشتن که وحشت ندارد.
بگویم خوش به حالت که لاک داری.
من لاک ندارم.
من نمی توانم بروم توی لاک خودم.
بیا بغلم. بیا بغلم.....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 1:5 توسط ₪..مـــــحـــمــد..₪ √
|
آدمک آخر دنیاست بخند √