مامان هميشه به او مي گفت بابا رفته به آسمان، مثل ستاره ها شده...
وقتي كه رفت پارك بادبادكش را ميان آسمان رها كرد.
 نامه ای برای بابا نوشت و عکس بابا را هم کشید
و با نخی به بادبادک بست
. بادبادك هر چه بالاتر مي رفت از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد.
وقتي كه بادبادك را پايين آورد
 از عكس و نامه خبري نبود.
 حالا توي پارك شب ها منتظره تا بابا جواب نامه اش را بدهد.