باز با آن دیگری دیدم تورا ، جای قَهر و اشک خندیدم تورا !



باز گفتی اشتباهت دیده أم ، گفتمت : باشد . بخشیدم تورا !


باز هم این قصه أت تکرار شد ، با رقیبان رفتنت انکار شد ،


آنقدر رفتی که دیگر قلب من ، از تو و از عشق تو بیزار شد.!


آن رقیبان یک شبت میخواستند ! ذره ذره پاکی أت میکاستند !


شب به مهمان خانه أت مهمان شدند ، صبح اما از بَرَت برخواستند .!


آمدی گفتی : پشیمانی دگر ...!


گفتمت : توبه به گرگان چاره نیست.!


گفتی أم چون کوه ایمانی دگر. گفتمت: باشد . بخشیدم تو را!


زین حکایت ساعتی نگذشته بود .


باز با آن دیگری دیدم تو را ...