باز با آن دیگری دیدم تو را
باز با آن دیگری دیدم تورا ، جای قَهر و اشک خندیدم تورا !
باز گفتی اشتباهت دیده أم ، گفتمت : باشد . بخشیدم تورا !
باز هم این قصه أت تکرار شد ، با رقیبان رفتنت انکار شد ،
آنقدر رفتی که دیگر قلب من ، از تو و از عشق تو بیزار شد.!
آن رقیبان یک شبت میخواستند ! ذره ذره پاکی أت میکاستند !
شب به مهمان خانه أت مهمان شدند ، صبح اما از بَرَت برخواستند .!
آمدی گفتی : پشیمانی دگر ...!
گفتمت : توبه به گرگان چاره نیست.!
گفتی أم چون کوه ایمانی دگر. گفتمت: باشد . بخشیدم تو را!
زین حکایت ساعتی نگذشته بود .
باز با آن دیگری دیدم تو را ...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 1:55 توسط ₪..مـــــحـــمــد..₪ √
|
آدمک آخر دنیاست بخند √