عشق و بهشت
یکی بود یکی نبود در روزگاری دور مردی بود که همه ی زندگی اش را با عشق
و محبت پشت سر گذاشته بود وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است
آدم مهربانی مثل او به بهشت می رود هر چند بهشت برای این مرد چندان مهم
نبود اما به هر حال به بهشت می رود
روح مرد بر دو راهی بهشت وجهنم ایستاده بود دربان
نگاهی به اسامی کرد
وچون اسم مرد را در میان بهشتیان نیافت او را به جهنم فرستاد زیرا
جهنم هیچ نیازی به دعوت نامه یا کارت شناسایی نداشت و بدین ترتیب مرد در جهنم مقیم گشت
چند روز گذشت وابلیس با ناراحتی وخشم به دروازه ی بهشت رفت و گریبان مسئول مربوطه را گرفت وگفت:
این کار شما تروریسم خالص است !
مسئول مربوطه با حیرت از شیطان دلیل خشم او را پرسید و شیطان با خشم گفت:
آن مرد را به دوزخ فرستاده اید واز وقتی او آمده کار و زندگی ما
را به هم زده از وقتی که رسیده به حرف های دیگران گوش می دهد
در چشم های شان نگاه می کند و به درد و دل شان می رسد
و با عشق آنان را می بوسد حالا هم دارند که با هم گفتگو می کنند
همدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند
آخه !
دوزخ که جای این کارها نیست !
لطفأ این مرد را پس بگیرید !
پس به خاطر بسپار ! با چنان عشقی زندگی کن که حتی
اگر بنا بر تصادف در دوزخ افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
وقتی که عقيده عقده خوانده ميشود،وقتی نور چراغ در آب
،مهتاب تلقی ميشود و متانت زمين زير برف يخ مي بندد
،نان از یتیم خانه میدزدیم و میفهمیم دزد اشتباه چاپی واژه درد است....
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 0:26 توسط ₪..مـــــحـــمــد..₪ √
|
آدمک آخر دنیاست بخند √