هر کی این شعر و دوست دارنظر بده به روح استاد شهریار
_________________________________________

پیرمو گاهی دلم یاد جوانی می کند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند

همتم تا می رود ساق غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند

سال ها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی می کند

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران می رسد با من خزانی می کند

طفل بودم دزدکی پیرو الیلم ساختند

آن چه گردون می کند با ما، نهانی می کند

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید

ور نه قاضی در قضا نامهربانی می کند