رفت,اما...

"خوشحالم" از اين که,تا وقتي بود,

"گريه هاش " غصه هاش " حتي بي حوصلگي ها "مال من بود,

از "دردهاش" فقط من خبر داشتم,

باهاش "درد" مي کشيدم,

از عشقش که تنهاش گذاشت,

از عشقش که نامرد بود

فقط واسه من مي گفت

از معشوقش,"بي پروا" برام مي گفت,

طوري که انگار من,"من" نبودم...

ناراحت اين نبودم که چرا جاده‌ي رفاقت با من هميشه يک‌طرفه بود….

مهم نيست اگر هميشه يک‌طرفه‌ام

خوشحالم,

خوشحالم از اين که,تا وقتي بود,

تونستم کمکش کنم,هرچند,

فکر مي کرد هيچکس نمي تونه بهش کمک کنه...

شايدم فقط "اين",رفتارش بود.

شايد هم نه ! نميدونم اما ميدونم تو صداقتِ وفاداري و معرفت چيزي کم نگذاشته‌ام

بدهکار خودم، وجدانم , رفاقتم و خدايم نيستم ،

خوشحال بودم که "بود",