نوشت و نوشت و نوشت

رسید به ...

خودکار را لای دفتر گذاشت

قهوه ی سردش را سر کشیدُ

از پشت میز بلند شد

پنجره را

به آرامی باز کرد

و با گام های لرزان

خود را تا لبه ی تراس رساند

دست هایش را تا انتها گُشود و ...

سقوط !
.
.
.
مرگ

سطر پایانی ِ زندگی نامه اش بود.